|
|
گردش توپ زمين روزها و شبها خواب و بيداري ها لحظه هاي غم و شادي پي هم ميگذرند بيدلي ها زندگي ها مرگ ها عمر هر موجودي رفته و مي آيند و به تکرار ، همه قصه ها مي گويند قصه ها مي خوانند قصه ها مي شنوند روي اين توپ شلوغ آدمها بسيارند و به تعدادِ همه قصه هايي هم هست قصه هايي شيرين قصه هايي هم تلخ قصه هايي از درد قصه هايي از عشق قصه ها بسيارند قصه هاي ديگر قصه هايي با ، غ غصه ها بسيارند و به تعداد همه آدمي بسيار است آدميت اما سخت و هم دشوار است . بيدل 1388/8/14
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 آذر1388ساعت 10:13 توسط بـیـدل |
|
|
خسته ام زانتظار کمی دل شکسته ام ، بگو حرفی برای دلخوشی ِ روزهای انتظار خسته ام ولی ، دست نشسته ام از آرزوی دیدن رخسار ماه یار روزهای نبودنت هزار عمر می شود هزار در هزار عمر که غافل از نبود تو اسیر خمر می شود شبیه جنگلیم ما شبیه شاخ و برگها در ابتدا چه عاشقانه ساختن به احترام روز دیدنت در انتها چه عاجزانه سوختن که ناتوان زدیدنت تو هم نظاره میکنی درست تمام ما به پیشگاه تو مثال قطره ایم و دریا ولی بیا که بعد رفتن و نبودنت ، سالهاست آب هم از آب تکان نمیخورد چه میشود ازین همه دعای ای خدا فرج و این همه زمان مانده از زمان این فرج و آرزوی دیدنت و ترس رفتن و در این جهان ندیدنت خدا نیارد این ولی ِ بـیـدلان کمی شتاب کمی شتاب عزیز قلب عاشقان بیدل - رمضان-مرداد ۸۸ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 5:28 توسط بـیـدل |
|
|
همای زلف تو را بیدل آرزو دارد چه خوش گل آن که مثال تو رنگ و بو دارد درون سینه از عشق تو آتشی دارم چه خوش آن دل که چنین می سبوسبو دارد یارب آن آتش در سینه که عشقش خواندیم تو چه کردی که چنین عزّ و آبرو دارد جوهر روی گل از خاطر مجنون نرود آنکه در میان ابرو خال هندو دارد آفتاب عشق تابد به جمال آنکسی که همچو آفتابگردان نظری به آن سو دارد نعمتی ، بر دل آنکو ز خدا غافل نیست به لب از شکر تو عاشق ذکر یاهو دارد توبه از عشق نه اینست که عاشق بوده ایم مدعی را دل خوش باید کز آن مو دارد واعظان پندگو را همه را دور کنم هر که را پند و نصیحت همه جز او دارد لذت عشق به این جمله نظر بازی هاست که کمان ابروی ما چشمان آهو دارد دست در دست خدا با عشق می باید داد هر که عاشق شد و اخلاق نکو او دارد تا بود کار دلم در گرو خال لبش همچو دریا دل دیوانه هیاهو دارد مطلب دل همگی خواهش دیدار تو بود همچو مرغی که به شب نالهء کوکو دارد بحر و دریای دلم غرق تمنای تو شد دل ما هم آخر ای دوست آرزو دارد آسمانها و زمین را نتوان دید چنان آنکه رو در نظر و چهرهء گلرو دارد رسم عاشق کشی و شیوهء شهر آشوبی طبع یاریست که با ما خم ابرو دارد کیمیا بود به دردم مهرت ای ماه که هست چه خوش آن درد که این نسخه و دارو داردبیدل - ۹/۳/۱۳۸۸
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 15 خرداد1388ساعت 13:6 توسط بـیـدل |
|
|
بیدلا چرخ خدا گردید و می گردد فلک شکر هشتِ هشتِ هو از جانب نان و نمک روز نو آمد شود روز دگرها هم پدید دست حق پنهان ولی خوب از بدی ها در الک چینی عشق بدست پاسبان باید سپرد که مبادا شود از سنگ حسودان به ترک ای که پرگار وجودت در مدار پاکی است هر که بدخواه تو باشد جای او باشد درک گرد گردون را نظر کردم ندیدم چون تویی در نگاهم آفتابی بر دلم همچون ملک در دیاری که کسی نیست هواخواه کسی در هواخواهیم از دولت معشوق نیفتادم بشک عهد و پیمان کسی را نیست اطمینان ولی لوحش الله از آن عهدی که منیٌ معک نفسم تنگ هوا نیست ز مهجوری تو مگر آندم که کشم بر سر کوی تو سرک بیدل از دیده ء مردم اغنیا اولاترند لیکن از جانب حق سنجش عشق است محک
بیدل فروردین ۸۸ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 4:8 توسط بـیـدل |
|
|
یه سلام ساده دارم و یه دنیا حرف پر از مهر واسه اون کسی که چشماش شده معنای همین شعر قصه های عاشقونه همشون یه رازی دارن خوشبحال اون کسا که توی قصه پا میذارن مثه لیلا مثه مجنون میشن افسانهء هستی مثه شیرین مثه فرهاد دلبرای راستی راستی لحظه های زندگیمون مثه شعرای سپیدن غزلای عاشقانه اش همگی پر از امیدن زندگی شبیه کوه فتح یک کوه و صعودِ راحتی زندگی هم مثه برگشت از صعودِ واسه عاشقا همیشه سختیا همیشه هستن عاشقای واقعی هم فاتح زندگی هستن سیاه چشمون مهم اینه منو تو، سنگ صبوریم تلخ و شیرین هر چی باشه عاشقای راه دوریم گل من خدا هم اینجاست توی این مصرع کوچک بیدلم میگم هزار بار که ولنتاینت (روز عاشقا) مــــبــــارکــــــــــء بیدل ـ ۲۴-۱۱-۸۷
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 بهمن1387ساعت 17:41 توسط بـیـدل |
|
|
تو چقدر تنهایی تو همین امروزی و نه فردا شاید دل من می سوزد که تو دریا داری ولی یک صحرایی غم چشمانت را با دو چشمم دیدم تو ندیدی اما با تو گریه کردم دشمنی ها تا کی ؟ خون و خونریزی ها دل من می سوزد شده دریا دریا توپ و تانک و خون آه بازی لی لی نیست لحظه دیدار تو و مادر کوتاه من ازین غمگینم که تو انسان هستی چه ملسلمان چه مسیحی چه کلیمی ، زرتشت هرچه باشی ، باشد حرف بیدل این است و دلش غمگین است که خدایی هم هست ... بیدل - ۲۴ دیماه ۸۷
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 دی1387ساعت 21:44 توسط بـیـدل |
|
|
بيدلا ياد خدا ياور و همراه تو باد و تمام روزگاران خدا راه به دلخواه تو باد بيدلا يار شکر ريز به بازار زياد است ولي هر که پندار نکـــو داشت در راه تو باد بيدلا پاک دلي شيوه ء گوهر صفتي است حق گوهر صفتان گوهر و در ماه تو باد بيدلا آنکه پريچهره و گويند بت است گر نشان داشت ز ليلي در نگاه تو باد بيدلا هر که در آميخته در عشق نسوخت اگر از عشق گناهي است از گناه تو باد بيدلا سوختگان ره عشق اند قريبان خدا هر چه بر عشق روا بود در صلاح تو باد بيدلا در سفر عشق خطر بايد کرد عاشقي کار تو معشوق هواخواه تو باد بيدل-۲۷/۹/۱۳۸۷ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 15:53 توسط بـیـدل |
|
|
شفق شده بیا تمام آرزوی من بیا بگو که رنگ لحظه های عشق سیاه نیست بیا که از نبود روی ماه تو حساب رنگ و روی من کتاب نیست بیا ببین که بیدلی بهانه نیست تمام آرزوی من پاشیده ام بذر اشتیاق بر قلب زمین عشق که با هزار چشم خیس هم سبز نمی شود بیا به گرمای حضور عاشقانه ات به سرزمین خشک قلب من جوانه کن و سردی تمام روزهای تلخ بی تو را بیا و از تن همیشه خسته ام بگیر شفق شده بیا به شب خلاصه می شود تمام لحظه های عشق سرزمین من عزیز راه دور من تمام لکه های عشق را که از نبود چشمهای روشنت سبب شده بیا و تا همیشه ها سپید کن شفق شده بـیـــا و تا همیشه ها طلوع کن
بیدل - آبان ۸۷
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 22:9 توسط بـیـدل |
|
|
مي گويند بار عام داده اي، اي مه لقا، مي گويند فقيرو غني به خانه ات خوانده، اي پادشاه براي كسي كه بيمار است ، بيمارازرنج فراغ. مي گويند بر خوان كرمت جاي پير و جوان بسيار است، اي راحت جان. من هم پير و رنجيده و زخمي و فقير بر گوشه اي ايستاده ام. دست نياز به سوي ميهمان خانه ات دراز كرده ام كه شايد خرده ناني از گوشه سفره تو براي من به تبرك بياورند ذره اي تبرك براي بيمارعاشقي كه سخت دلشكسته است رنجيده خاطري كه نرنجانده خاطري مگر به عذر نا خواسته يا گاه خواسته بيماري كه به درد عشق مبتلا است و در تب فراغ مي سوزد و آب مي شود. مي گويند خان كرمت گسترده است اما آيا من ژوليده، قامت خميده و بيماررا بر آن سفره راهي است ؟ نمي دانم مي گويند بر بالاي سفره نشسته اي و ميهمانان را به نگاهت نوازش مي كني چگونه بر سر آن سفره بنشينم ؟ جايي كه تو پرتو افشاني مي كني و آرارم بگيرم ؟ جايي كه فروغ رخ تو ديدگان هر نابينايي را روشن مي سازد چگونه صبور بماند ؟ آنكه در هر تاريكي تورا ديده است. مي گويند اين روزها عذر هر گناه مي پذيري ، با عذر عاشقان چه مي كني ؟ با گناه عشق چه خواهي كرد ؟ با اربده كشان مست نيمه شبها چه خواهي كرد ؟ آنها كه ترانه هاي شگرف از مهر تو بر هر كوي و برزن سر داده اند، چه خواهي كرد ؟ آنها كه هر رنج و غم و فقر و تحقير و ملامت و مصيبت را به خاطر تو تحمل مي كنند آنها كه دنيا را تنها راهي به سوي خانه ات مي دانند. با سرگشتگان كويت چه خواهي كرد ؟ عمريست كه هفت شهر عشق را به دنبال تو گشته ام و جز سرگرداني نصيبم نشده است اينك غلامان خانه ات را ميبينم كه در كوچه و بازار مردم را به خانه ات بر سر سفره ات، در ميان تالار هاي ميهمان خانه ات دعوت مي كنند و من سوخته را نمي بينند. آيا چنين است ره عشق ؟ راهي پر از سوختن و حسرت كشيدن آري كه بايد قطره اي از باران شد، شايد روزي از آسمان بر دامنت فرود آيم يا در اين بزم بزرگ تو چون ديگر مردمان بر در خانه ات نشينم تا به نگاهي ميهمان شوم. شايد لحظه اي نگاهت بر رخ زرد و تكيده ام افتد، تا شايد غم فراغ را از چهره زردم بخواني. شايد آن نسيم مهرباني كه در نفسهاي بلندت بر عالم وآدم مي گذرد لحظه اي بر قلب خسته ام بنشيند و مرا دوباره زنده كند. همه عمر نذر آن لحظه كه دست كرمت قطعه اي نان در دامنم بگذارد همه نفسهايم نثار آن دمي كه بوي تو در مشامم بپيچد همه گذشته و آينده ام قرباني آن نگاهت كه در چشمانم بماند و جاودانه شود همه غرور و غيرت و عزت و شوكتم فداي آن لبخندي كه به رويم بداري و من پس از آن جان به قدمت تقديم كنم . مي گويند كه بر همه بارعام داده اي و هر كس و بي كسي را به خانه ات خوانده اي مي گويندغلامان تو دست مردمان را مي گيرند و به خانه ات ميبرند تا بر كناره سفره ات بنشانند آيا در آن گوشه ها براي دل سوخته هاي بي سامان جايي هست ؟ آيا براي دلشكستگان جامي هست ؟ آيا براي كيسه پاره من خرده ناني هست ؟ اينك كه بار عام داده اي بر سر كويت نشسته ام ، به انتظار كه هلال برآيد و تو رخ نمايي ............. برگرفته از وبلاگ جعفرمان |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 آبان1387ساعت 21:4 توسط بـیـدل |
|
|
خودم تنها تنها دلم چو شام بی فردا دلم چو کشتی بی ناخدا به سینه دریا دلم به سینه دریا دلم تو ای خدای مهربان تو ای پنهان بی کسان به سنگ غم مشکن دگر تو شیشه مینا دلم تو شیشه مینا دلم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 30 مهر1387ساعت 22:31 توسط بـیـدل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
یکی بود یکی نبود
یه دروغ کهنه بود یکی موند یکی نموند حرف راست یه قصه بود یکی موند با قرص ماه به غم عشق مبتلا یکی رفت چه بی وفا با دورنگی آشنا اون که موند ریشه پوسوند دلشو غصه سوزوند نالش از دردا نبود پشتشو دوری شکوند زیر آوار جفا دل دادش به هر بلا با همه عشق و وفا راهی شد تو قصه ها اون که موند یه قصه ساخت اما هی هستی شو باخت قصه ها به سر رسید اون به عشقش نرسید هیشکی خوابشو ندید گل یادشو نچید گم شدش تو قصه ها توی شهر عاشقا |